دیدم سردی، دیدم دردی
شدیم بیحس به همدیگه
همون روز اینو فهمیدم
ته این قصه نزدیکه
تمومه کار من با تو
دلم ابرای پاییزه
ته این قصه روشن نیست
بغض غمانگیزه
چرا آروم نمیگیری؟
چرا پیشم نمیشینی؟
چقدر سرگرم کاراتی
منو اصلاً نمیبینی
من اینو تازه فهمیدم
چطور میمیره آدم
تو رفتی، من تنها
ولی با خنده وایستادم
تمومه کار من با تو
دلم ابرای پاییزه
ته این قصه روشن نیست
بغض غمانگیزه
ادامه میدم با تو
ولی بیقصد و انگیزه
همهچی آرومه، ولی
خیلی غمانگیزه
نظرات